مشاهده فهرست مطالب این کتاب
دیوانه- خدا
- دوست من
- مترسک
- خوابگردها
- سگ عاقل
- دو عابد
- از داد و ستد
- هفت خود
- جنگ
- روباه
- پادشاه عاقل
- طمع
- لذت تازه
- زبان دیگر
- انار
- دو قفس
- سه مورچه
- گورکن
- روی پلههای معبد
- شهر مقدس
- ملکه خیر و ملکه شر
- شکست
- شب و دیوانه
- صورتها
- دریایی بزرگتر
- مصلوب
- ستارهشناس
- اشتیاق بزرگ
- برگ علفی گفت
- چشم
- دو مرد عالم
- وقتی اندوهم به دنیا آمد
- و وقتی شادیام متولد شد
- جهان کامل
من دیوانه نیستم
- ای کاش دیوانه بودم
- آخرین بازمانده جنگ
- آرزو
- سفارشی به حاکم مهربان
- سلطان جنگل
- دو مرد
- شبنم و قمری
- زاهد و عالم
- پیشوا
- نابینا
- خورشید
- دیوانه و قاضی
- تمساح و پیشوا
- واپسین روزها
- روزی که فهمیدم، من دیوانهام
- به
- روباه و الاغ
- حقیقت
- در خرابههای یک شهر باستانی
- روی پله معبد
- انسان و حیوان
- دستنوشته
- گناهکار
- تولد
- تمدن
- بوقلمون
- هفت قانون
- رنج حسین
- سنگ تراش
- گوسفندان
- شطرنج
- دیوانه و فیلسوف
- وقتی زندگی در من متولد شد
- در جهان
این کتاب دارای دو بخش است. قسمت اول دیوانه نوشته جبران خلیل جبران و قسمت دوم من دیوانه نیستم نوشته محسن نیک بخت.
ترجمه آثار جبران که دارای اندیشههای متعالی و زبانی فخیم است، آنچنان تاثیری در مترجم (محسن نیک بخت) گذاشت که ذهن و زبان نیک بخت کاملا در قالبهای ذهنی و زبانی جبران نشست و این تاثیرپذیری تا آنجا اوج گرفت که وقتی او برای مدت کوتاهی قلم ترجمه را برکناری نهاد و به تالیف و نگارش پرداخت، در جایگاه اندیشگی جبران نشست و اکنون وقتی مینویسد، هر آنکه با جبران و شیوه نگارش او آشناست، درمیماند که آیا این جبران است پس از دیرینه سالی برخاسته و یا اثری از وی به جا مانده که پیش از این بازشناخته نشده بود.
در این کتاب از دیوانه میخوانید، دیوانهای که به جبر زمان و با تمام دیوانگیاش به دیوانه نبودن خود اصرار میورزد.
حال آنکه میداند چشمان تیزبینش، دریچهایست رو به انتهایی که کسانی چون او، به بشریت و افکار و اعمال پوچش میخندند.
بشری که اندیشه خود را با بیخردی به هم دوخته و با افتخار، به گناهان خود مباهات میکند. غافل از اینکه دیوانگانی در طول تاریخ به آنها و اعمالشان میخندیدهاند... خندهای نه از روی مصلحت اندیشی و خوش آمد، که به اندیشهای اندیشمندانه.
کتاب من دیوانه نیستم اقتفایی است بر دیوانه جبران با همان سبک و سیاق و همان اندیشههای والا و با همان نفاست و همان فخامت زبانی.
قسمتی از متن کتاب:
...
نمیدانم چرا هر چه را دوستتر دارم، بیشتر دشمن من است.
فرزندم را به اشک حسرت و خون دل پرورش دادم، اما او، پس از هزار سال، مرا در حسرت دیدار خود کشت. ولی با خود گفتم هزار سال بعد در خاکی بارور طلوع خواهم کرد.
برادرم را تیراندازی آموختم و از شیره وجودم خوراکش دادم. اما او پس از هزار سال مرا طعمه تیر قدرت خود قرار داد. ولی با خود گفتم هزار سال بعد در سنگ نوشتههای انسانیت خوانده خواهم شد.
زمین خشکم را به خیش وجودم شخم زدم، بذر دوستی بر آن پاشیدم و به انتظار روییدن، شب را به صبح دوختم، اما پس از هزار سال، ریشهها و شاخههای بغضش گلویم را فشرد. ولی با خود گفتم هزار سال بعد در بهشتی جاودان جای خواهم گرفت.
...